(انشالله وقتی پینترست اومد عکس خوشگل پیدا میکنم)

خب راستش همین الان تمومش کردم و فکر کنم واقعا باید براش یه نقد درست حسابی بنویسم ، کتابش برام جدا سه ستاره است. هیچوقت نمیتونم بهش پنج بدم. این کتاب واقعا عجیب بود. راستش تو این ژانر دبیرستانی خیلی وقت بود که چیزی نخونده بودم و باید بگم فکر کنم از ژانرش خوشم میاد ، در مورد تروپش ، اگه بهم بگن برای مسئله استوکیومتری مسیر کل بنویس خیلی راحت تره تا اینکه بیام تروپ این رو بفهمم. فرندز تو لاورز تو انمیز تو لاورز؟ واقعا وضعیت عجیبی داشتن. جدا از اینکه نود درصد موضوع کتاب درمورد موضوعات جالبی نبود و پسرا اکثرا درمورد محتویات شلوارشون یا اندام های دخترا نظر میدادن ، دخترا هم کلا تو کف محتویات شلوار پسرا بودن:). این برای حرص دادن یکی می‌رفت با اون یکی ، نصفشون موادی و نعشه بودن. راستش واقعا موضوع کلی کتاب جالب نبود ولی شاید این تروپش بود که منو وادار کرد تا تهش ادامه بدم. یا شاید خلاقیت نویسنده بود که یه بمبی به اسم "من از دختره متنفرم چون گند زده به خانواده ام" انداخت تو زمین و هیچکس حتی خود دختره نمیدونست چیکار کرده. چون دختره شهرو ترک کرده بود وقتی اون اتفاق افتاد و حالا پسر داستان ما تصمیم داره زندگی دخترمونو جهنم کنه. درواقع باید بگم دختره به قدری شعور داشت که متقابلاً با پسره کاری نکنه. خب بهرحال یه زمانی دوست های بچگی هم بودن. درواقع تنها و بهترین دوست های همدیگه. ولی پسره اینطوری نبود. تقریبا بدترین کار هایی که میتونست رو با دختره کرد. دیگه وقتی بهترین دوستت بوده ولی تو یه چیزی درمورد پدرش که نمی‌خواست هیچکس بفهمه رو تو کل مدرسه پخش می‌کنی ، واقعا چطوری میتونی به خودت اجازه بدی عاشقش باشی:)؟ ولیخب. کرکتر پردازی قوی بود.واقعا قوی بود. یطوری قوی بود که من بخشی از دلیل ادامه دادن این کتاب برام همین شخصیت پردازی جالبش بود. راستش شخصیت ها درد کشیده بودن ، زخمی توی جفتشون بود که نیاز به التیام داشت ، تیکه های شکسته ی جفتشون به سمت هم کشونده بودشون. به طرز عجیبی گیرا بود ولی به همون مقدار اعصاب و روانم رو ریخت به هم. جیس تمام مدت داشت با دیلن بازی میکرد و هربار که اومدم فکر کنم بالاخره آدم شده ، فهمیدم که این آدم بودن تو ذاتش نیست. روابط پیچیده ای داشت ، بیشتر به روابط جنسی ختم میشدن تا عشق واقعی. تنها آدم خوب داستان رو از همون اول از دست داده بودیم. یکم رفتیم جلوتر ، شد رقیب عشقی:) دوتا برادر از یه دختر خوششون میاد ، تقریبا کلیشه ، تو کتاب های مثل The summer I turned pretty یا The inheritance games هم داشتیم اینو ، و من واقعا باهاش حال نمیکنم. و میدونید چیه؟ همون کرکتری که قرار بود کرکتر خوب داستان باشه ، بازم عیب و ایراداتی داشت ، اورریکت کرد و باز هم اتفاقات عجیب ، نویسنده ذهن خلاق و خلاقیت به شدت عجیبی داشت ، دوتا کرکتر داستان فامیلی ایشوز داشتن رسما. یه وجهه جنایی داشت ، یه پاپوش دوری ، مشکلی که جیس باید با خودش حل میکرد ، و تصمیم گرفت دروغ رو باور و بهترین دوستش رو ترک کنه. خب ، انتخاب اشتباهی کرد ، چون تقریبا بیشتر اتفاقاتی که افتاد تقصیر خودش بود. ولیخب تنها وجهه خوبش اون بود که جیس ، به خانواده اهمیت می‌داد ، به دوستاش اهمیت می‌داد و شاید خیلی این رو به طرز جالبی نشون نمی‌داد ، ولی مشخص بود که چقدر خانواده براش مهمه. تهش هم اون سوءتفاهم برطرف شد ولی خب جیس خیلی کار های اشغالی انجام داده بود که اگه من بودم هرگز نمیبخشیدم.

به طور کلی کتاب رو زیاد پیشنهاد نمیکنم ، حرف های کثیف و مسائل جنسی زیادی داشت که من واقعا حال نکردم. ارزش خوندن رو فکر کنم داشت. تجربه جالبی میشه گفت بود ، ولی این مدل کتاب قطعا هیچوقت مدل من نیست.

کی میدونست طعم پیروزی می‌تونه مثل زهر تلخ باشه؟