اول طی یک عملیات انتحاری بچه ها دعواشون شد که این تو خونه کتابی چیز کم پیدایی نیست ، ولیخب بهرحال منم این وسط اومدم یه چیزی بپرونم که بچه ها مودشون عوض شه

بعد آمیتیس اول اینجا قضیه رو نگرفت و فکر کرد جدی میگم(انتظار داشتم آمیتیس تنها کسی باشه که بفهمه چون تو کل اکیپ فقط من و اون و دلارام مارول فنیم که دلارام هم یه طرف دعوا بود

و اینجا من در تلاشم به فکر وادارش کنم

حس آمیتیس یک لحظه : I am stupid , I am stupid 

و اینجا دیگه توضیح دادم

این چون خاطره میشد دوست داشتم اینجا ثبتش کنم